با چمدانی در دست ایستگاه قطار را از نظر گذراند.عجب برفی!
- و شب یعنی سکوت غم انگیز هجاها -
پکی به سیگارش زد ، مچاله اش کرد ! احساس انگشتانش سوخته بود ؛ قدمهایش را تند تر برداشت.
آقا : مسیرتان ؟
بی تفاوت از عرض خیابان هم گذشت.
- و شبهای این شهر هنوز هم بوی غربت می دهد...اصلا چه فرقی می کند؟ غریبه یا آشنا؟
باید رفت!
کوچه ها و خیابانها آرام آرام لبخندهای تلخ گذشته را به رخش می کشیدند ، جلویپلکان خانه ای قدیمی توقف
کرد...از پله ها که بالا می رفت تازه یادش می آمد دور شدنش را ...
انگار کلید هم برای باز کردن لجبازی می کند! اما نه . تقصیر قفل و کلید نیست !
در را گشود ، بوی خاک و کهنگی مشامش را آزرد .
صدای قهقهه می آمد...
از دالان خانه ای تاریک که روح یک مرد سالها پیش آنجا جا مانده بود.
- سرما آدم را می خواباند. و در این تاریکی خوابها بوی مرگ می د هد...
گوشه ی اتاق چمباته زد.سرش را روی دستهایش گذاشت.
با تاریک و روشن هوا چشم گشود.ساعتهای طولانی خواب و حالا تازه اشیا برایش دست تکان می دادند.
و دستان زنی که از پشت همین اشیا ، سالها سکوت را برایش رقم زده بود!
- چشمهایم به تاریکی عادت دارند...
و مرد که گله ی سالهای سال پاییز توی گلویش جا مانده بود تنها نگاه کرد...بی هیچ حرکتی.
و از ذهنش گذشت:هنوز هم همین لباسهایت را پوشیده ای؟
سرد است!از من چشمهایت را دریغ نکن!
و چشم بست و چمدان گشود...
آمده ام بمانم!آمده ام نبودنم را باشم...بخند!
سیگارهایم تمام شده...دارم گیج می روم...بخند!
آمده ام بمانم...می خواهم به ابرها برسم...با تو!مثل آنشب که دیگر
نفس نکشیدی!
ابرها تمام اتاق را پر کرده اند...ما باید به اشباع برسیم...
عجب برفی می بارد!!؟